نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

(۳) حکایت پادشاه که علم نجوم دانست عطار

عطار نیشابوری / بخش نهم / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

نجومی نیک می‌دانست آن شاه

شد آگه کو فلان ساعت فلان ماه

شود بیچاره در دست بلائی

بکرد القصّه او از سنگ جائی

چو کرد از سنگ خارا خانهٔ راست

نگه دارندهٔ بسیار درخواست

چو در خانه شد آن را روزنی دید

ز روزن خانه را چون روشنی دید

بدست خویش روزن کرد مدروس

که تا در خانه تنها ماند محبوس

نبودش هیچ ره سرگشته آمد

بآخر تا که دم زد کُشته آمد

اگر خواهی که پیش افتی بهرگام

بترک خود بباید گفت ناکام

تو گر ترک خود و عالم نگوئی

چو مرگ آید بگوئی هم نگوئی

چو باقی نیست خفت و خورد آخر

چو مرگ آید چه خواهی کرد آخر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به سرنوشت انسان و بی‌نصیب بودن او پرداخته است. او به شاه نجومی می‌گوید که از آینده خبر دارد و به او هشدار می‌دهد که دچار بلایی خواهد شد. شاه، با ساخته شدن خانه‌ای از سنگ، سعی می‌کند خود را محفوظ نگه دارد. اما در نهایت به این نتیجه می‌رسد که هیچ‌کس نمی‌تواند از سرنوشت فرار کند و در برابر مرگ غیرقابل‌اجتناب است. شاعر تأکید می‌کند که اگر انسان بخواهد به جایی برسد، باید از خود و دنیا بگذرد و در نهایت هم در رویارویی با مرگ، هیچ چیز در اختیار نخواهد داشت.