حکایت ابوسعید مهنه با مستی که به در خانقاه او آمد عطار
عطار نیشابوری / فیوصف حاله / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بوسعید مهنه با مردان راه
بود روزی در میان خانقاه
مستی آمد اشک ریزان بیقرار
تا دران خانقاه آشفتهوار
پرده از ناسازگاری بازکرد
گریه و بدمستیی آغازکرد
شیخ کو را دید آمد در برش
ایستاد از روی شفقت بر سرش
گفت هان ای مست اینجا کم ستیز
از چه میباشی، به من ده دست و خیز
مست گفت ای حق تعالی یار تو
نیست شیخا دستگیری کار تو
تو سر خود گیر و رفتی مردوار
سر فرورفته مرا با او گذار
گر ز هر کس دستگیری آمدی
مور در صدر امیری آمدی
دستگیری نیست کار تو، برو
نیستم من در شمار تو برو
شیخ در خاک اوفتاد از درد او
سرخ گشت از اشک روی زرد او
ای همه تو ناگزیر من تو باش
اوفتادم دست گیر من تو باش
ماندهام در چاه زندان پای بست
در چنین چاهم که گیرد جز تو دست
هم تن زندانیم آلوده شد
هم دل محنت کشم فرسوده شد
گرچه بس آلوده در راه آمدم
عفو کن کز حبس وز چاه آمدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
روزی شیخ ابوسعید با جمعی از درویشان و اهل طریقت در خانقاه نشسته بود. در همان حال، مردی مست، گریان و آشفتهحال وارد شد. ظاهرش پریشان بود و دلش پر از درد.شیخ با دیدن او، دلش به حالش سوخت. جلو رفت و با مهربانی گفت:— ای مرد، اینجا جایی برای آشفتگی نیست. بیا، دستت را بده. بلند شو. بگو چه شده؟ کمک میخواهی؟اما آن مرد مست، بدون تعارف و بهصراحت پاسخ داد:— ای شیخ! اگر واقعاً با خدا هستی، بدان که دستگیری از آدمها کار تو نیست. تو راه خودت را رفتهای، حالا من را با خدا رها کن.اگر قرار بود هرکسی بتواند دیگری را نجات بدهد، حتی مورچه هم به پادشاهی میرسید!من اهل تو و خانقاه تو نیستم. برو دنبال کار خودت.این حرفها مانند خنجری در دل شیخ نشست. از شدت تأثر، شیخ بر زمین افتاد و به گریه افتاد. اشکهایش صورتش را خیس کرد.با دلی شکسته، رو به آسمان گفت:— ای خدا، همه چیز تویی. من ناتوانم، تو مرا یاری کن.من هم مثل این مرد، در چاه گرفتاریام. اگر قرار است دستی از کسی بلند شود، فقط تویی که میتوانی نجاتم دهی.تن و جانم خسته و آلوده است. ولی با این حال، به سوی تو آمدهام. مرا ببخش و از این بند رها کن.