حکایت نومریدی که زر از شیخ خود پنهان میداشت عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
نو مریدی داشت اندک مایه زر
کرد زر پنهان ز شیخ خود مگر
شیخ میدانست، چیزی مینگفت
همچنان میداشت او زر در نهفت
آن مرید راه و پیر راهبر
هر دو میرفتند با هم در سفر
وادییشان پیش آمد بس سیاه
واشکارا شد در آن وادی دو راه
مرد میپرسید زانکش بود زر
مرد را رسوا کند بس زود زر
شیخ راگفتا چو شد پیدا دو راه
در کدامین ره رویم این جایگاه
گفت معلومت بیفکن کان خطاست
پس به هر راهی که خواهی شد رواست
گر کسی را جفت گیرد سیم او
دیو بگریزد به تگ از بیم او
در حساب یک جو از زر حرام
موی بشکافد به طراری مدام
باز در دین چون خر لنگ آید او
دست زیر سنگ بیسنگ آید او
چون به طراری رسد، سلطان بود
چون بدین داری رسد، حیران بود
هرک را زر راه زد، گم ره بماند
پای بسته در درون چه بماند
یوسفی، پرهیز کن زین چاه ژرف
دم مزن کین چاه دم دارد شگرف
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، داستانی درباره یک مرید و شیخ روایت میشود. مرید مقداری زر دارد که آن را پنهان میکند، اما شیخ از این موضوع خبر دارد و چیزی نمیگوید. آنها در سفر با هم هستند و در یک وادی تاریک با دو راه مواجه میشوند. مرید از شیخ میپرسد کدام راه را باید برود، شیخ به او توصیه میکند که قدرت زر را فراموش کند و بر اساس ایمان و آگاهی خود تصمیم بگیرد. شاعر به این نکته اشاره میکند که داشتن زر به تنهایی نمیتواند راه را مشخص کند و شخص باید از لحاظ معنوی و اخلاقی بر مسیر خود پافشاری کند. در انتها به مرید هشدار میدهد که از افتادن به چاههای عمیق دنیا و فریب زر و زیور احتیاط کند.