حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خورد عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
پادشاهی بود نیکو شیوهای
چاکری را داد روزی میوهای
میوهٔ او خوش همیخورد آن غلام
گفتیی خوشتر نخورد او زان طعام
از خوشی کان چاکرش میخورد آن
پادشا را آرزو میکرد آن
گفت یک نیمه بمن دهای غلام
زانک بس خوش میخوری این خوش طعام
داد شه را میوه و شه چون چشید
تلخ بود،ابرو از آن درهم کشید
گفت هرگز ای غلام این خود که کرد
وین چنین تلخی چنان شیرین که کرد
آن رهی با شاه گفت ای شهریار
چون ز دستت تحفه دیدم صد هزار
گر ز دستت تلخ آمد میوهای
بازدادن را ندانم شیوهای
چون ز دستت هر دمم گنجی رسد
کی به یک تلخی مرا رنجی رسد
چون شدم در زیر محنت پست تو
کی مرا تلخی کند از دست تو
گر ترا در راه او رنجست بس
تو یقین میدان کن آن گنج است بس
کار او بس پشت و روی افتاده است
چون کنی تو، چون چنین بنهاده است
پختگان چون سر به راه آوردهاند
لقمهٔ بی خون دل کی خوردهاند
تا که بر نان و نمک بنشستهاند
بیجگر نان تهی نشکستهاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان درباره یک پادشاه نیکوکار و چاکرش است. پادشاه به چاکرش میوهای خوشمزه میدهد و چاکر از آن میوه با لذت میخورد. چاکر از خوشحالی پادشاه را آرزو میکند که یک نیمه از میوه را به او بدهد. اما وقتی پادشاه میوه را میچشد، آن را تلخ مییابد و از این بابت متعجب میشود. در این زمان، چاکر به پادشاه میگوید که اگر هدیهای از او تلخ باشد، باز هم ارزشمند است و رنجی که از تلخی آن میبرد به خاطر گنجی است که از دست او دریافت میکند. او میگوید که در زندگی، برای رسیدن به لذتها و معدود بودن رنجها نیاز به تلاش و صبر است و نمیتوان فقط به تلخیهای جزئی توجه کرد. این داستان به این نکته تاکید دارد که ارزش واقعی چیزها را باید در کل تجربه و تلاش مشاهده کرد.