گفتار مردی صوفی از روزگار خود عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
صوفیی را گفت مردی نامدار
کای اخی چون میگذاری روزگار
گفت من در گلخنیام مانده
خشک لب ، تر دامنیام مانده
گردهٔ نشکستم اندر گلخنم
تا که نشکستند آنجا گردنم
گر تو در عالم خوشی جویی دمی
خفتهٔ یا باز میگویی همی
گر خوشی جویی، در آن کن احتیاط
تا رسی مردانه زان سوی صراط
خوش دلی در کوی عالم روی نیست
زانک رسم خوش دلی یک موی نیست
نفس هست اینجا که چون آتش بود
در زمانه کو دلی تا خوش بود
گر چو پرگاری بگردی در جهان
دل خوشی یک نقطه کس ندهدنشان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، صوفی به مردی معروف پاسخ میدهد و از شرایط خود میگوید. او در وضعیتی سخت و غمانگیز به سر میبرد و احساس میکند که در گلخن (محل نامساعد) مانده است. او میگوید که در این شرایط نمیتواند خوشی را تجربه کند و تأکید میکند که خوشی واقعی به سادگی به دست نمیآید. سپس به مرد توصیه میکند که در جستجوی خوشی محتاط باشد و به دنبال حقیقت و صراط راست باشد. در نهایت، او بیان میکند که خوشی در دنیا مانند نقطهای نادر است و کمتر کسی چنین خوشی واقعی را مییابد.