حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
گفت شیخ مهنه را آن پیرزن
دلخوشی را هین دعایی ده به من
میکشیدم بیمرادی پیش ازین
مینیارم تاب اکنون بیش ازین
گر دعای خوش دلی آموزیم
بیشک آن وردی بود هر روزیم
شیخ گفتش مدتی شد روزگار
تا گرفتم من پس زانو حصار
اینچ میخواهی، بسی بشتافتم
ذرهای نه دیدم و نه یافتم
تا دوا ناید پدید این درد را
خوش دلی کی روی باشد مرد را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، پیرزنی از شیخ مهنه میخواهد که برایش دعایی بگوید تا دلش خوش شود. او به شیخ میگوید که پیش از این هم از مشکلات رنج میبرده و حالا دیگر نمیتواند بیشتر تحمل کند. شیخ جواب میدهد که مدت مدیدی است که تلاش کرده که مشکلاتش را برطرف کند، اما نتوانسته. او به این نکته اشاره میکند که تا زمانی که درد و مشکلات وجود داشته باشد، خوش دلی و شادی معنایی ندارد. در نهایت، شاعر بر این باور است که برای بهبود وضعیت، باید دوا و راهحلی پیدا کرد.