حکایت صوفیی که هرگاه جامه میشست باران میآمد عطار
عطار نیشابوری / عذر آوردن مرغان / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
صوفیی چون جامه شستی گاه گاه
میغ کردی جملهٔ عالم سیاه
جامه چون پر شوخ شد یک بارگی
گرچه بود از میغ صد غم خوارگی
از پی اشنان سوی بقال شد
میغ پیدا آمد و آن حال شد
مرد گفت ای میغ چون گشتی پدید
رو که مویزم همی باید خرید
من ازو مویز پنهان میخرم
تو چه میآیی، نه اشنان میخرم
از تو چند اشنان فرو ریزم به خاک
دست از صابون بشستم از تو پاک
دیگری گفتش بگو ای نامور
تا به چه دلشاد باشم در سفر
گر بگویی، کم شود آشفتنم
اندکی رشدی بود در رفتنم
رشد باید مرد را در راه دور
تا نگردد از ره و رفتن نفور
چون ندارم من قبول و رشد غیب
خلق را رد میکنم از خو به عیب
گفت تا هستی بدو دلشاد باش
وز همه گویندهٔ آزاد باش
چون بدو جانت تواند بود شاد
جان پر غم را بدوکن زود شاد
در دو عالم شادی مردان بدوست
زندگی گنبد گردان بدوست
پس تو هم از شادی او زنده باش
چون فلک در شوق او گردنده باش
چیست زو بهتر، بگو ای هیچ کس
تا بدان تو شاد باشی یک نفس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره یک صوفی است که روزی لباس خود را میشوید و در حالی که از غمها رها میشود، به سمت بقال میرود. او در گفتگو با مردی دیگر در مییابد که برای خرید مویز به بقال رفته، در حالی که از او میخواهد اشنان نخرند. مرد دیگر از او میخواهد که بگوید چه چیزی میتواند او را شاد کند، تا سفرش آرامتر شود. در ادامه، شاعر به این نکته میپردازد که شادی و رشد در زندگی اهمیت دارند و باید از دلشاد بودن در مسیر زندگی بهرهمند شد. در نهایت، بر اهمیت شادی در دو جهان تأکید میشود و این که انسان باید با شوق و علاقه به دنبال شادی باشد.