نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت چوب خوردن بلال عطار

عطار نیشابوری / درتعصب گوید / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

خورد بر یک جایگه روزی بلال

بر تن باریک صد چوب و دوال

خون روان شد زو ز چوب بی‌عدد

هم چنان می‌گفت احد می‌گفت احد

گر شود در پای خاری ناگهت

حب و بغض کس نماند در رهت

آنک او در دست خاری مبتلاست

زو تصرف در چنان قومی خطاست

چون چنان بودند ایشان تو چنین

چند خواهی بود حیران تو چنین

از زفافت بت پرستان رسته‌اند

وز زبان تو صحابه خسته‌اند

در فضولی می‌کنی دیوان سیاه

گوی بردی گر زفان داری نگاه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، بلال به وضعیتی دچار می‌شود که در آن زخم‌های متعدد به او وارد می‌شود و خونش روان می‌شود. او در این حال به یاد می‌آورد که اگر کسی در مسیرش به خاری برخورد کند، نباید در مورد او جایی برای حب و بغض باقی بگذارد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که کسی که در سختی و گرفتاری است، نمی‌تواند قضاوت را در مورد دیگران انجام دهد. او تاکید می‌کند که افرادی که به بندگی خدا روی آورده‌اند، باید از خشم و اختلاف دوری کنند و به یکدیگر کمک کنند. در انتها، شاعر به کسی که در حال دخالت و فضولی است، گوشزد می‌کند که اگر دیدگاه روشنی ندارد، بهتر است ساکت باشد.