گفتار معشوق طوسی (محمد) با مریدش عطار
عطار نیشابوری / بیان وادی فقر / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
یک شبی معشوق طوس، آن بحر راز
با مریدی گفت دایم در گداز
تا چو اندر عشق بگدازی تمام
پس شوی از ضعف چون مویی مدام
چون شود شخص تو چون مویی نزار
جایگاهی سازدت در زلف یار
هرک چون مویی شود در کوی او
بی شک او مویی شود در موی او
گر تو هستی راه بین و دیده ور
موی در موی این چنین بین درنگر
گر سر مویی بماند از خودیت
هفت دوزخ سر برآید از بدیت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، معشوق طوس با یکی از مریدان خود درباره عشق و فناء در گفتهها صحبت میکند. او بیان میکند که وقتی شخصی تمام وجود خود را در عشق دیگران ذوب کند، به مانند مویی نازک و ضعیف میشود. این حالت ضعیف بودن به او امکان میدهد که در دنیای عشق، جایی در کنار معشوقش پیدا کند. هر کس که به این حالت برسد، به نوعی به همانی و پیوستگی با معشوق دست پیدا میکند. بنابراین، اگر کسی بر روی خودیت و خودخواهی خود پا بگذارد، عذابهای زیادی بر او نازل خواهد شد. در واقع، این شعر به انتقال از خودمحوری به عشق واقعی و فناء در محبوب اشاره دارد.