گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد عطار
عطار نیشابوری / بیان وادی فقر / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
صوفیی میرفت چون بیحاصلی
زد قفای محکمش سنگین دلی
با دلی پر خون سر از پس کرد او
گفت آنک از تو قفایی خورد او
قرب سی سالست تا او مرد و رفت
عالم هستی به پایان برد و رفت
مرد گفتش ای همه دعوی نه کار
مرده کی گوید سخن، شرمی بدار
تا که تو دم میزنی هم دم نهای
تا که مویی ماندهٔ محرم نهای
گر بود مویی اضافت در میان
هست صد عالم مسافت در میان
گر تو خواهی تا بدین منزل رسی
تا که مویی ماندهٔ مشکل رسی
هرچ داری، آتشی را برفروز
تا اَزارِ پای بر آتش بسوز
چون نماندت هیچ، مندیش از کفن
برهنه خود را به آتش در فکن
چون تو و رخت تو خاکستر شود
ذرهٔ پندار تو کمتر شود
ور چو عیسی از تو یک سوزن بماند
در رهت میدان که صد ره زن بماند
گرچه عیسی رخت در کوی او فکند
سوزنش هم بخیه بر روی او فکند
چون حجاب آید وجود این جایگاه
راست ناید ملک و مال و آب و جاه
هرچ داری یک یک از خود بازکن
پس به خود در خلوتی آغاز کن
چون درونت جمع شد در بیخودی
تو برون آیی ز نیکی و بدی
چون نماندت نیک و بد، عاشق شوی
پس فنای عشق را لایق شوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، یک صوفی دچار ناامیدی و دلشکستگی است و در جستجوی حقیقت به خود میاندیشد. او به این نتیجه میرسد که با ادعاهای توخالی نمیتواند به حقیقت برسد و باید از قید و بندهای دنیوی رها شود. او به اهمیت فانی شدن در عشق اشاره میکند و میگوید اگر بخواهد به عرفان واقعی برسد، باید تمام تعلقات خود را کنار بگذارد و خود را به آتش عشق بسوزاند. در نهایت، او به این نکته پی میبرد که تنها با رهایی از نیک و بد و دروننگری میتواند به وصال عشق حق رسیده و به مقام فنای عشق نائل شود.