نومریدی که پیر خود را به خواب دید عطار
عطار نیشابوری / بیان وادی حیرت / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
نو مریدی بود دل چون آفتاب
دید پیر خویش را یک شب به خواب
گفت از حیرت دلم در خون نشست
کار تو برگوی کانجا چون نشست
در فراقت شمع دل افروختم
تا تو رفتی من ز حیرت سوختم
من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی
کار تو چونست آنجا، بازگوی
پیر گفتش ماندهام حیران و مست
میگزم دایم به دندان پشت دست
ما بسی در قعر این زندان و چاه
از شما حیران تریم این جایگاه
ذرهای از حیرت عقبی مرا
بیش از صد کوه در دنیا مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، نو مریدی در خواب پیر خود را میبیند و از حالت حیرت و دلتنگیاش سخن میگوید. او احساس میکند که در غیاب پیر، دلش از شوق و بیتابی میسوزد. مرید از پیر میخواهد تا بگوید وضعیت او چگونه است. پیر نیز در پاسخ میگوید که خودش هم در حیرت و مستی به سر میبرد و از حال مریدان حیرتزدهتر و دلتنگتر است. او به عمق زندان شک و حیرت اشاره میکند و میگوید که بیتابیاش بسیار بیشتر از آن است که مرید تصور میکند. در واقع، هر دو در حال تلاش برای درک و مواجهه با حیرتهای زندگی خود هستند.