شمارهٔ ۷۴ عطار
عطار نیشابوری / باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
بیچاره دلِ من که غمِ جانش نیست
در درد بسوخت و هیچ درمانش نیست
گفتم که سرِ زلفِ تو دستش گیرد
در پای فکندی که سر آنش نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات، شاعر از دل خود شکایت میکند که هیچگونه آرامش و درمانی برای غمهایش ندارد. او به زلف معشوقهاش اشاره میکند و میگوید اگرچه میخواست با زلف او خود را تسکین دهد، اما معشوق او را رها کرده و به زمین میافکند، و به این ترتیب دل او در درد و رنج باقی میماند.