نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش دوازدهم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صوفئی را گفت مردی از رجال

کای جهان گردیده چون داری تو حال

گفت سی سال ای اخی بشتافتم

نه جوی زر دیدم و نه یافتم

وی عجب کردم من این ساعت نشست

تا مرا صد گنج زر آید بدست

آنکه در عمری جوی هرگز نیافت

دور نبود گر ز گنجی عز نیافت

نیست رویت یک جو زر یافتن

چون توانی گنج گوهر یافتن

آنکه او را هیچ در ده راه نیست

مه دهی گر جوید او آگاه نیست

گر همه شب روز میباید ترا

درد درمان سوز میباید ترا

من که درد عشق در جان منست

وی عجب این درد درمان منست

مینیابم آنچه میجویم همی

وین طلب ساکن نمیگردد دمی

در میان این و آن درمانده ام

تا که جان دارم بجان درمانده ام

هست دریای محبت بی کنار

لاجرم یک تشنگی شد صد هزار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، یک صوفی به گفت‌وگو می‌پردازد و از تجربه خود در جستجوی حقیقت و عشق صحبت می‌کند. او بیان می‌کند که سی سال به جستجوی معنای زندگی و عشق پرداخته، اما نه به گنجی از طلا رسیده و نه چیزی یافت است. به نظر او، واقعیات عمیق‌تری در زندگی وجود دارد که ممکن است از دید دیگران پنهان باشد. صوفی تأکید می‌کند که درد عشق، همان چیزی است که او را زنده نگه داشته و هر چه بیشتر در جستجو باشد، نیاز و تشنگی‌اش بیشتر می‌شود. او در میانه این جستجو همچنان در تلاش است تا به حقیقت برسد و در این راه از حیات خود بهره‌برداری کند. در نهایت، او به بی‌نهایت بودن محبت اشاره می‌کند و می‌گوید که این عشق او را هرچه بیشتر تشنه می‌کند.