بخش ۴ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش نوزدهم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بس عجب دیوانهٔ فرتوت بود
دایمش نه جامه و نه قوت بود
عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف
غرقهٔ دیرینهٔ این بحر ژرف
روز و شب میسوختی از عشق دوست
هرکه میسوزد ز عشق او نکوست
روزگاری بود تا در صد عنا
گرد او میگشت گرداب بلا
لاجرم در جملهٔ عمر دراز
شادمان دستی بدل ننهاد باز
از شراب نامرادی مست بود
زیر پای پیل محنت پست بود
دایماً میگفت با چشم پر آب
ای خدا بازت دهم آخر جواب
وقت مردن بیدلی را خواند او
پس وصیت کردش و بنشاند او
گفت چون جانم برآید از تنم
برکش از بهر کفن پیراهنم
پیش دل بشکاف از بیرون من
پس برون کن این دل پرخون من
برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک
بر خط از خون دلم بنویس پاک
کآخر این بیدل جوابت باز داد
مرد و مشتی خاک و آبت باز داد
مینگنجیدی تو با او در جهان
با تو بگذاشت او جهان رفت از میان
جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد
وز جهان جان ستان آزاد شد
گر جهان و جان شود در مفلسی
دایماً جان و جهان را تو بسی
من چه خواهم کرد پیدا و نهان
بی تو ای جان و جهان جان و جهان
تامرا از عمر میماند نفس
مذهبم الجار ثم الدار بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دیوانگی و عشق عمیق شخصی است که در تمام عمرش تحت تأثیر عشقش به معشوق بوده است. او با درد و رنج زندگی میکند و همواره در جستجوی عشق و رضایت است. او به خاطر عشقش روزها و شبها را میسوزاند و در حالتی از مستی و بیقراری به سر میبرد. در لحظات پایانی عمرش، وصیاتی میکند و از کسی میخواهد که با دل شکستهاش رفتار کند و یادگار عشق او را بر قبرش بنویسد. او به این باور میرسد که حتی اگر تمام دنیا را از دست بدهد، نبود معشوق برایش بزرگترین مصیبت است و عشق او ارزش بیشتری از هر چیزی دارد.