بخش ۸ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
بود مجنونی بغایت گرسنه
سوی صحرا رفت سر پا برهنه
نانش میبایست چون نانش نبود
دردش افزون گشت درمانش نبود
گفت یا رب آشکارا و نهان
گرسنه تر هست از من در جهان
هاتفی گفتش که میآیم ترا
گرسنه تر از تو بنمایم ترا
همچنان در دشت میشد یک تنه
پیشش آمد پیر گرگی گرسنه
گرگ کو را دید غریدن گرفت
جامهٔ دیوانه دریدن گرفت
لرزه بر اندام مجنون اوفتاد
در میان خاک در خون اوفتاد
گفت یارب لطف کن زارم مکش
جان عزیزست این چنین خوارم مکش
گرسنه تر دیدم از خود این بسم
وین زمان من سیر تر از هر کسم
سیر شد امشب شکم بی نان مرا
نیست نان در خورد ترازجان مرا
بعد ازین جز جان نخواهم از تو من
تا توانم نان نخواهم از تو من
گرگ را تو بر سرم بگماشتی
گر بفرمائی کند گرگ آشتی
در چنین صحرا گرفتار بلا
این چنین گرگیم باید آشنا
این دمم با گرگ کردی در جوال
هین رهائی ده مرا زین بد فعال
این سخنها چون بگفت آن سرنگون
گرگ از پیشش بصحرا شد برون
گر تو خواهی تا بسر گرداندت
چون فلک زیر و زبر گرداندت
سرنگون نه پای در دریای او
در شکن با شیوه و سودای او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
مجنونی که بسیار گرسنه بود، به دشت رفت و از نبود نان رنج میبرد. او از خداوند خواست تا کسی دیگر را که از او گرسنهتر است به او نشان دهد. سپس صدایی به او گفت که گرسنهتری را به او نشان میدهد. در این حین، یک گرگ گرسنه به او نزدیک شد و بر او غرید. مجنون، ترسید و به خداوند دعا کرد تا جانش را نگیرد و فهمید که شاید او از خود گرسنهتر باشد. در آخر، مجنون از گرگ درخواست کرد که او را رها کند و گرگ نیز از او فاصله گرفت. این داستان نشاندهندهٔ چالشهایی است که مجنون با آنها مواجه میشود و در نهایت به خداوند امید میبندد.