بخش ۳ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیستم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خواجه اکافی درآمد در سخن
خلق میبالید ازو چون سرو بن
منبرش گوئی ورای عرش بود
آسمان در جنب او چون فرش بود
در بلندی سخن چندان برفت
کان زمان از خلق گوئی جان برفت
چون بلندی سخن میداد دست
مستمع بیهوش می افتاد پست
کرد بر مجلس مگر مردی گذر
گفت پیش آرید کار کفشگر
خواجه کان بشنود شد با درد جفت
گفت بشنو دید آنچ این مرد گفت
زین سخن الهام آمد در دلم
شد جهانی درد در دل حاصلم
ملهمم گفت این سخنهای بلند
نیست اندر خورد مشتی مستمند
این سخن پرندگان زنده راست
نه خر پالانی و خربنده راست
رهروان را همچو مرغان می مسوز
رهروان را پارهٔ بر کفش دوز
ره روانند اهل مجلس سر بسر
پاره دوزی کن چو مرد کفشگر
پشهٔ را قوت پیلی میدهی
مور را با جبرئیلی مینهی
راه رو را گر بخواهی دوخت کفش
بس طپانچه میزنی تو با درفش
کار چون از حد خویش افزون رود
صاحب آن کار را در خون رود
فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد
صاحبش در خون جان خویش شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، خواجه اکافی به بلندی سخن و قدرت بیان خود اشاره میکند که باعث توجه و شگفتی مردم میشود. او بر روی منبر مانند یک شخصیت بلندپایه و معاصر با آسمان است و سخنانش به حدی اثرگذار است که مخاطبانش بیهوش میافتند. اما یک کفشگر در جمع به صحبت میپردازد و خواجه اکافی متوجه میشود که سخن او به دلش الهام میآورد. سخن کفشگر، خواجه را متوجه میکند که سخنان عمیق و بلند، دردی برای مردم عادی و مستمند به همراه ندارد و بیشتر مخصوص کسانی است که در جستجوی حقیقت و معنای زندگیاند. او به این نتیجه میرسد که اگر انسانها از حد و اندازه خود فرا بروند و در کار خود زیادهروی کنند، ممکن است دچار آسیب شوند. در نهایت، مانند عشق که اگر فراتر از حد توان باشد، موجب درد و رنج میشود، نتیجهگیری میکند که هر کاری باید در حد تعادل و ظرفیت خود انجام شود.