بخش ۵ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیستم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه
چهرهٔ گلناریش مانند کاه
نه طراوت مانده در رخسار او
نه حلاوت مانده در گفتار او
گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس
کاتشم در دل فکندی بیقیاس
بود پیش شاه خلقی بیشمار
هر یکی از بهر کاری بیقرار
گفت خلق بی حسابند این همه
چون بگویم چون حجابند این همه
شاه خالی کرد حالی جایگاه
تا ایاز آنجا بماند و پادشاه
گفت اکنون راز برگوی این زمان
چون حجاب خلق برخاست از میان
گفت شاها من حجابم چون کنم
خویش را بو کز میان بیرون کنم
چون حجاب خویش در عالم منم
خلق بود آن دم حجاب این دم منم
تا که میماند ز من یک موی باز
نیست روی آنکه بتوان گفت راز
چون نمانم من تو مانی جمله پاک
راز من آنگه برون جو شد ز خاک
پاکبازانی که درویش آمدند
هر نفس در محو خود بیش آمدند
در حقیقت جمله او را خواستند
لاجرم خصمی خود را خاستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، ایاز به نزد سلطان میرود و حال او را تعریف میکند. او به وضعیت خود و دیگران اشاره میکند و میگوید که همه در پی رسیدن به هدفی هستند. ایاز سپس به شاه میگوید که او خود نیز بخشی از حجابهاست و نمیتواند رازی را برملا کند، زیرا در صورت نبودن او، رازها خود به خود ظاهر خواهند شد. در نهایت، به مفهوم خودشناسی و درک حقیقت اشاره میکند و میگوید که درویشها در جستجوی حقیقت هستند اما در این مسیر خود را گم کردهاند.