بخش ۹ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و دوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
شد مگر دیوانه شبلی چند گاه
برد با دیوانه جایش پادشاه
کرد شه در کار او لختی غلو
کان فلان دارو کنیدش در گلو
پس زفان بگشاد شبلی بی قرار
گفت خود را بیهده رنجه مدار
کاین نه زان دیوانگیست ای نیک مرد
کان بدارو به شود گردم مگرد
هر کجا دردی بود درمان پذیر
آن نباشد درد کان باشد زحیر
جان اگر نبود مرا جانان بسست
داروی من درد بیدرمان بسست
چون ترا با حق نیفتد هیچ کار
تو چه دانی قیمت این روزگار
چون بخون صد ره بگرداند ترا
آنگهی یک دم برنجاند ترا
صد رهت مرده کند پس زندهٔ
تاترا نانی دهد یا ژندهٔ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر به دیوانهای به نام شبلی اشاره میکند که در جنگی با پادشاه و در کارهای او دچار پریشانی شده است. پادشاه به او دارویی میدهد تا دردش را درمان کند، اما شبلی میگوید که رنج بردن او بیهوده است و این درد از نوع دیوانگی نیست. او توضیح میدهد که درد واقعی او از نوعی است که درمانی ندارد و جانی که ندارد هیچ ارزشی برایش ندارد. او به این نکته اشاره میکند که در زندگی ارزش واقعی را درک نمیکند و دردهایش ممکن است او را به زودی به زندگی برگرداند، اما در نهایت بر آن است که حقیقتی عمیقتر درباره زندگی وجود دارد که فراتر از همه این تجربیات است.