بخش ۴ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش بیست و هفتم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر
روز عیدی بود بیرون شد ز شهر
دید خلقی بی عدد آراسته
هر یک از دستی دگر برخاسته
او میان جمله میشد بی خبر
ژندهٔ در بر برهنه پا و سر
آرزو کردش که چون آن خلق راه
جامهٔ نو باشدش در عیدگاه
رفت القصه سوی ویرانهٔ
پس خوشی آغاز کرد افسانهٔ
در دعا آمد که ای دانای راز
جامه و نان مرا کاری بساز
چون بروز عید آن میخواستی
کاین جهان خلق را آراستی
من چو خلقان نیز جان دارم ببین
نه لباسی ونه نان دارم ببین
نقد کن عیدی برای چون منی
کفشی و دستاری و پیراهنی
گر دهیم این هرچه گفتم ماحضر
می نخواهم هیچ تاعید دگر
گرچه بسیاری بگفت آن بیقرار
می نشد چیزی که میخواست آشکار
گفت دستاریم کن این لحظه راست
جامه و کفشم اگر ندهی رواست
مدبری بر بام آن ویرانه بود
این سخن بشنود از دیوانه زود
ژنده دستاریش بود اندر جهان
سوی او انداخت و از وی شد نهان
چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت
گشت سودائی و صفرا درگرفت
زود در پیچید نومید و اسیر
سوی بام انداخت گفتا هین بگیر
این چو من دیوانه چون بر سر نهد
جبرئیلت را ده این تادر نهد
عاقلی گر گوید این شیوه سخن
هم بشرعش حد زن و هم زجر کن
این سخن گر عاقلی گوید خطاست
لیکن از دیوانه و عاشق رواست
این سخن دیوانگان را خوش بود
عاشقان را گرمی و آتش بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، یک دیوانه در روز عید به شهر میرود و جمعیتی را میبیند که همگی آراسته و خوشحال هستند. او که لباسهای ژندهای بر تن دارد، آرزو میکند که او هم مانند دیگران در این روز عید، لباس نو و نانی داشته باشد. از خداوند درخواست میکند که او را هم مورد لطف قرار دهد و در عید مانند دیگران کادو دهد. ولی هیچ چیزی به او داده نمیشود و او ناامید میشود. در نهایت، با ناامیدی از بام یک ویرانه، دستاری به او میرسد و او با شگفتی آن را میگیرد. شاعر توضیح میدهد که اگر عاقلی چنین خواستهای کند، سخنش نادرست است، اما برای دیوانه و عاشق این نوع درخواستها طبیعی و قابل قبول است. این شعر به احساس و تجربههای عاطفی دیوانه اشاره میکند و نشان میدهد که عشق و دیوانگی پیوندی عمیق دارند.