بخش ۲ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش سی و یکم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
عیسی مریم بمردی برگذشت
دید او را معبدی کرده بدشت
معبدی زیبا و محرابی درو
سبزه زاری چشمهٔ آبی درو
گفت هان ای زاهد یزدان پرست
درچه کاری کردهٔ اینجا نشست
گفت عمری برگذشت ای نامدار
تا بطاعت میگذارم روزگار
حاجتی دارم درین عمر دراز
بر نمیآرد خدای کارساز
گفت چه حاجت همی خواهی ز دوست
گفت یک ذره محبت کان اوست
عیسی آن حاجت برای او بخواست
پس برفت و حاجتش افتاد راست
بعد ازان عیسی رسید آنجایگاه
دید آن معبد نهان در خاک او
خشک بوده چشمهٔ آبش همه
پاره پاره گشته محرابش همه
گفت الهی روشنم گردان و راست
کو کجاشد وین خرابی از کجاست
گفت اینک بر سر کوهست او
پای تا سر کوه اندوهست او
رفت عیسی بر سر کوه ای عجب
دید او را زرد روی و خشک لب
در تحیر مانده و افسرده باز
میندانستش مسیح از مرده باز
بر تنش هر موی بر دردی دگر
هر زمان بر روی او گردی دگر
سرنگون درخون و خاک افتاده بود
هر دوچشمش در مغاک افتاده بود
کرد عیسی هم سلامش هم خطاب
نه علیک آمد ازو و نه جواب
حق تعالی گفت با عیسی براز
کان چنانی این چنین شد از نیاز
ذرهٔ از دوستی میخواست او
چون بدادم از همه برخاست او
از وجود خویش ناپروا بماند
محو گشت و بی سر و بی پا بماند
گر زیادت کردمی یک ذره من
ذره ذره گشتی این بی خویشتن
با محبّت درنگنجد ذرهٔ
نیست مرد دوستی هر غرهٔ
در محبت تا که غیری ماندست
در درون کعبه دیری ماندست
چون نماند در دل از اغیار نام
پرده از محبوب بر خیزد تمام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان دربارهٔ عیسی و مردی است که در یک معبد زیبا نشسته و از خداوند حاجتی دارد. عیسی از او میپرسد حاجتش چیست و مرد میگوید که یک ذره محبت از خدا میخواهد. عیسی این حاجت را برآورده میکند و از آنجا میرود. وقتی عیسی دوباره به آنجا میآید، میبیند که معبد و چشمهاش خراب شده و در خاک پنهان است. او به خداوند میگوید که این خرابی چه دلیلی دارد و خداوند پاسخ میدهد که مرد به خاطر محبت بیشتر از آنچه باید، حالش بد شده است. عیسی مرد را در حالتی افسرده و بیحال مییابد و متوجه میشود که او از محبت خداوند محو شده و از خود بیخبر گردیده است. داستان به اهمیت اعتدال در محبت و دوستی اشاره دارد و نشان میدهد که اگر انسان در محبت بیش از حد از خود غافل شود، به مشکلاتی دچار میشود.