بخش ۵ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش سی و یکم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
علتی محمود را گشت آشکار
شد ز مدهوشی سه روز و شب ز کار
در سه روز و شب نجنبید او زجای
عقل زایل تن در افتاده ز پای
وی عجب آنگه که شاه حق شناس
شد ز هوش از هوش رفته بد ایاس
روز چارم شاه چون هشیار گشت
آن غلام از بیهشی بیدار گشت
چشم چون بگشاد از هم پادشاه
دید ایاز خویش را آنجایگاه
گفت تو کی آمدستی ای غلام
گفت این ساعت زهی عالی مقام
ای گدای صحبت سلطان طلب
تا درآموزی توبی حاصل ادب
چون خلیفه زادهٔ حقی ترا
کی کند اندر گدا طبعی رها
بود بر بالین او حاضر وزیر
گفت ای بخشندهٔ تاج و سریر
شد سه روز و شب که بر بالین شاه
هست بیهوش او چو شاه اینجایگاه
نه ازو یک ذره جنبش دیده ایم
نه ازو حرفی سخن بشنیده ایم
وآنگهی گوید که اکنون آمدم
من کنون زین کذب بیرون آمدم
شاه گفتش ای غلام بی فروغ
بر سر من از چه میگوئی دروغ
گفت هرگز در دروغم نیست راه
لیک چون باشد وجودم غرق شاه
شاه چون بیخود شود بیخود شوم
چون بخود باز آید او بخرد شوم
از سر خویشم وجود خاص نیست
این سخن جز از سر اخلاص نیست
چون وجود من بود از شهریار
کی شود بی او وجودم آشکار
بنده دایم از تو موجودست و بس
خود که باشد بنده محمودست و بس
جهد کن پیش از اجل ای خود پرست
تا زخلت ذرهٔ آری بدست
گر شود یک ذره خلت حاصلت
باز خندد آفتابی در دلت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، داستانی دربارهی شاه محمود و غلامش ایاز روایت میشود. محمود سه روز و شب به دلیل غم و اندوه ناآگاه و بیهوش میماند و ایاز در کنارش بیحرکت و بیصدا حضور دارد. پس از اینکه شاه در روز چهارم به هوش میآید و ایاز را در کنارش میبیند، از او میپرسد که چه زمانی آمده است. ایاز به او میگوید که در کنار او بوده و در بیهوشی او حاضر بوده است. او توضیح میدهد که وجودش به شاه وابسته است و هنگامی که شاه بیخود و غمگین است، او نیز چنین حالتی دارد. در پایان، ایاز از شاه میخواهد که قبل از مرگ مراقب حال خود باشد و به یاد داشته باشد که وجودش از وجود شاه نشأت میگیرد. این گفتگو نشاندهندهی وابستگی عمیق غلام به شاه و همچنین اهمیت هوشیاری و زندگی خودخواهانه است.