بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش سی و سوم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
عاشقی میرفت سوی حج مگر
شد بر معشوق بر عزم سفر
گفت اینک در سفر افتاده ام
هرچه فرمائی بجان استاده ام
در زمان معشوق آن مرد نژند
نیم خشتی سخت در عاشق فکند
همچو دُرّیش از زمین برداشت مرد
بوسه بر داد و درو سوراخ کرد
پس بگردن درفکند آن را بناز
مینکرد از خویشتن یک لحظه باز
هرکه زو پرسید کاین چیست ای عزیز
گفت ازین بیشم چه خواهد بود نیز
در همه عالم بدین گیرم قرار
کاینم از معشوق آمد یادگار
هرکرا بوئی رسد از سوی او
هر دو عالم چیست خاک کوی او
گر ازو راهی بود سوی تو باز
تو ازین دولت توانی کرد ناز
گر ترا آن راه گردد آشکار
هرچه تو گوئی بود از عین کار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعری درباره عشق و سفر به حج است. عاشقی که در حال رفتن به حج است، به معشوقش میرسد و از او درخواست میکند که هرچه میخواهد، انجام دهد. معشوق با نگاهی نگران، سنگی به سمت عاشق پرتاب میکند. عاشق با عشق و محبت آن سنگ را برمیدارد و بوسهای بر آن میزند، سپس آن را به گردن خود میآویزد. او به همه میگوید که این سنگ یادگاری از معشوقش است و در دلش قرار دارد. در نهایت، او به ارادت و عشقش به معشوق اشاره میکند و میگوید که هر چه معشوق بخواهد، برایش انجام خواهد شد.