نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش سی و ششم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

خسروی میرفت در صحرا و شخ

با سپاهی در عدد مور و ملخ

جملهٔ صحرا غبار و گرد بود

بانگ پیل و کوس و بردا برد بود

بود بر ره شاه را ویرانهٔ

خفته بر دیوار آن دیوانهٔ

شاه چون پیش آمدش او برنخاست

همچنان میبود کرده پای راست

شاه گفتش ای گدای خاک راه

تو چرا حرمت نمیداری نگاه

شاه میبینی و لشکر پیش و پس

برنخیزد چون منی را چون تو کس

پیش شه دیوانهٔ آزادوش

همچنان خفته زبان بگشاد خوش

گفت آخر از چه دارم حرمتت

یا کجا در چشمم آید نعمتت

گر به قارونی برون خواهی شدن

همچو قارون سرنگون خواهی شدن

ور چو نمرودی تو از ملک و سپاه

همچو او گردی بیک پشه تباه

ور نکو روئیست در غایت ترا

کافری باشی ز ترکان ختا

ور ترا علمست و با آن کار نیست

از تو تا ابلیس ره بسیار نیست

ور تو همچون صاحب عادی به زور

سردهد چون عوج یک سنگت بگور

ور بهشت آمد سرایت خشت خشت

همچو شدادت کشند اندر بهشت

ور نداری این همه عیب و بدی

پس چو هم باشیم هر دو در خودی

هر دو از یک آب در خون آمدیم

هر دو از یک راه بیرون آمدیم

هر دو از یک زاد بر پائیم ما

هر دو از یک باد برجائیم ما

هر دو در یک گز زمین افتاده ایم

هر دو اندر یک کمین افتاده ایم

هر دو از یک مرگ خیره میشویم

هر دو با یک خاک تیره میشویم

در همه نوعی چو با تو همدمم

من چرا برخیزم از تو چه کمم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، خسرو در حال عبور از صحرا است و تماشاچیان به تعداد بسیار زیادی در اطراف او هستند. وقتی شاه به او نزدیک می‌شود، خسرو از جایش بلند نمی‌شود و این باعث ناراحتی شاه می‌گردد. شاه به خسرو می‌گوید که چرا حرمت او را نگه نمی‌دارد و به عظمت او توجه نمی‌کند. خسرو پاسخ می‌دهد که چه چیزی باعث حرمت او شود، وقتی که ممکن است مانند قارون یا نمرود سرنگون شود و اعتبار او بی‌ارزش باشد. او تاکید می‌کند که در نهایت هر دو از یک سرزمین و یک نوع هستیم و در برابر مرگ و خاک هیچ تفاوتی نداریم. در نتیجه، او نمی‌بیند که چرا باید از جایش بلند شود. شاعری با این شعر به تساوی انسان‌ها در برابر تقدیر اشاره دارد و برابری آن‌ها در رویارویی با مرگ و سرنوشت را تأکید می‌کند.