بخش ۳ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش سی و ششم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
غافلی میشد بصحرا روز برف
دید مردی را ز مردان شگرف
برف میرفت آن بزرگ و میگذشت
دانه میپاشید در صحرا ودشت
برف در گرمی چو آتش میفشاند
مرغکان را دانهٔ خوش میفشاند
غافل او را گفت ای بس بی خبر
نیست وقت کشت این ناید ببر
در چنین فصلی که کارد دانهٔ
ور کسی کارد بود دیوانهٔ
مرد گفتش این چه گویم زشت نیست
کشت اینست و جزین خود کشت نیست
وقت کشت من کنونست ای پسر
گر تو نشناسی جنونست ای پسر
این زمین کاین تخم افکندم درو
از سرشکم آب میبندم درو
آن درو چون وقتش آید من کنم
وآن زمین را گاو در خرمن کنم
تا به کی از خام بودن سوز کو
چند از تاریکی شب روز کو
ای نمازت نانمازی آمده
پاک بازی تو بازی آمده
چون نماز تو چنین پرتفرقه ست
ترک کن کاین نیست ادا این مخرقه ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که در آن شخصی به نام غافل با مردی بزرگمرد در صحرا مواجه میشود که در حال پاشیدن دانه در برف است. غافل به او میگوید که در این فصل زمان کشت نیست و این کار دیوانگی است. اما مرد بزرگ پاسخ میدهد که کشت در این زمان ممکن است و او میداند که چه میکند، زیرا برای رشد دانهها به آب نیاز دارد و در نهایت در زمان مناسب برداشت خواهد کرد. او همچنین میگوید که کار نیک باید انجام شود و نباید به ظواهر بیفکری روی آورد. به طور کلی، شعر به اهمیت عمل و درک صحیح زمان و شرایط طبیعی اشاره دارد.