بخش ۵ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش سی و ششم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
رفت آن غافل سوی مسجد فراز
تا کسی دم زد بپرداخت از نماز
نه سجودی کرد لایق نه رکوع
خواست کز مسجد کند عزم رجوع
بود در مسجد یکی مجنون مست
بادلی پر شور و با سنگی بدست
مرد را گفتا که هین ای حیله جوی
این نماز اینجا کرا کردی بگوی
گفت آن کاهل نمازش کاین نماز
کردم از بهر خدای بی نیاز
مرد مجنون گفت از آن گویم همی
وین نشان از تو از آن جویم همی
کاین نماز از بهر حق گر کرده ای
بس که این سنگم تو بر سر خورده ای
مرد گفتا روز بس بیگاه بود
زان نماز من چنین کوتاه بود
نیستت یک ذره آگاهی ز خویش
دشمن خویشی چه میجوئی ز خویش
خلق کشتن بر اجل نتوان نهاد
این عمل جز بر امل نتوان نهاد
چون امل بسیار و چون عمر اندکست
گر بسی اندک شود کم چه شکست
هفتهٔ ماندست و باقی رفته عمر
تو چه خواهی کرد این یک هفته عمر
در چنین عمری که بیش از برق نیست
گر بخندی گر بگریی فرق نیست
عمر چون بگذشت اگر شیر آمدی
از سر یک موی در زیر آمدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این داستان، فردی که به مسجد رفته است، در حال بازگشت از نماز است و احساس میکند که نمازش به درستی ادا نشده است. او با مردی مجنون برخورد میکند که سنگی در دست دارد و از او میپرسد که چرا نماز را با چنین بیتوجهی ادا کرده است. مرد جواب میدهد که نماز را فقط برای خدا انجام داده و از این بابت باکی ندارد. مجنون به او میگوید که اگر واقعاً نماز را برای خدا انجام داده، چرا اینگونه بیتفاوت است و به او یادآوری میکند که باید به زندگی و زمان اهمیتی بیشتری بدهد. او به او فهمانده که عمر انسان کوتاه است و باید از آن بهرهبرداری کند، چرا که هر لحظه از عمر ارزشمند است. در نهایت، مجنون به او یادآوری میکند که زندگی چیزی جز یک هفتهی باقیمانده نیست و باید به آن توجه کند.