بخش ۸ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش سی و ششم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
دید شیخی پاک دینی را بخواب
چون سلامش گفت نشنود او جواب
گفت آخر ای بزرگ نیک نام
از چه میندهی جوابم را سلام
چون تو میدانی که فرض است این جواب
پس جوابم باز ده سر بر متاب
گفت میدانم که فرض است ای امام
لیک بر ما بسته شد این در تمام
چون جواب تو توانم داد باز
چون در طاعت فراز آمد فراز
هیچ طاعت نه رکوع و نه سجود
تا ابد از ما نیاید در وجود
گر چو تو در دار دنیا بودمی
یک دم از طاعت کجا آسودمی
پیش ازین بودیم مشتی بیخبر
قدر اکنون می بدانیم این قدر
ای دریغا راه طاعت بسته شد
دم گسسته گشت و غم پیوسته شد
نه بسوی طاعتم راهی بماند
نه دلم را زهرهٔ آهی بماند
ای دریغا فوت شد عمر دراز
غصه ماند و قصه نتوان گفت باز
هر نفس صد کوه رادرنده بود
لیک از مادر بوش افکنده بود
ای دریغا می ندانستیم ما
کار کردن میتوانستیم ما
لاجرم امروز حیران مانده ایم
در پشیمانی به زندان مانده ایم
مرغ قدر بال و پر اندک قدر
آن زمان داند که سوزد بال و پر
تو ز کوری ره نمیدانی ز چاه
خیز از حق دیدهٔ بیننده خواه
کار تو یارب که چون زیبا کنند
گر به کوری خودت بینا کنند
کوپله بحری تو پر باد آمده
وانگهت بر باد بنیاد آمده
ماندهٔ پر باد این دم بیخبر
باش تا بادت برون آید ز سر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، فردی در خواب با شیخی پاکدین گفتوگو میکند. او سلام میدهد اما جواب نمیشنود و از شیخ میپرسد که چرا به سلامش پاسخ نمیدهد، در حالی که میداند پاسخ دادن واجب است. شیخ جواب میدهد که درهای طاعت بر او بسته شده و او از انجام عبادت ناتوان است. شاعر از گذشتهای که در غفلت به سر میبردند، یاد میکند و حالا از فرصتهایی که از دست دادهاند، پشیمان است. او به عمق حسرت و ناتوانی خود میپردازد و میداند که نمیتواند در طاعت و عبادت موفق باشد. در نهایت، با بیان درد و رنجی که از این وضعیت میکشد، از خداوند میخواهد که کمک کند و او را از این کوری نجات دهد.