بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش سی و نهم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
کرهٔ میتاخت سلطان در شکار
میگریخت از وی شکار بیقرار
بر ایاز افتاد اشک آنجایگاه
شاه گفتش ای غلام نیک خواه
از چه پیدا شد چو باران اشک تو
گفت چون پنهان نماند از رشک تو
تا چرا تو بادتک تازی به راه
از پی چیزی که بگریزد ز شاه
چون توئی خواهندهٔ این بینوا
واو ز تو بگریزد این نبود روا
گفت اسب اندر عقب زان تازمش
تا بگیرم یا فرو اندازمش
گفت شد یک رشک من اینجا هزار
تا مرا گیری نه او را در شکار
گفت ازآنش می بگیرم دردناک
تا کشم اورا و خون ریزم بخاک
گفت اکنون رشک من شد صد هزار
تا چرا نکشی مرا وآنگاه زار
گفت ازآنش میکشم من ای غلام
تاخورم او را که خواهد این مقام
گفت شد رشک من اینجا بی قیاس
تا چرا قوتی نسازی از ایاس
گفت اگر من قوت سازم از تنت
محو گردی هیچ ناید از منت
گفت لا واللّه اگر شاه جهان
قوت خود سازد ازین شوریده جان
گر کنون هستم غلامی ناکسم
آن زمان محمود گردم این بسم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، داستانی از کاراکترهای شاه و غلامش ایاز روایت میشود که در حین شکار در حال گفتگو هستند. ایاز از راز گریهاش پرده برداشته و میگوید که به خاطر رشک و حسادت شاه نسبت به شکار فراری، اشک میریزد. شاه به او میگوید که نمیتواند با تازیاش به شکار بپردازد، چرا که خود او خواهان شکار است و شکار نمیتواند از او بگریزد. در ادامه، ایاز میگوید که حاضر است شکار را بگیرد یا به زمین بیندازد و به شاه پیشنهاد میدهد که اگر او بخواهد میتواند از قوتش استفاده کند، اما خوف دارد که خود او آسیب ببیند. ایاز از وفاداری و ارادت خودش به شاه سخن میگوید و در نهایت به این نکته اشاره میکند که حتی اگر اکنون غلامی بیمقدار باشد، در آینده میتواند به مقام و موقعیتی بزرگ برسد. در کل، گفتگو درباره حسادت، وفاداری و امید به آینده است.