نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش چهلم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

از ارسطالیس پرسیدند راز

کان چه میدانی که در عمر دراز

بی گنه در خورد زندان آمدست

گفت آنچش حبس دندان آمدست

آنچه او محبوس میباید مدام

آن زفان تست در زندان کام

دو در از دندان و دو در از لبش

بسته میدارند هر روز و شبش

تا مگر یک لحظهٔ گیرد قرار

وآنگهش جز بیقراری نیست کار

هر که خاموشست ثابت آمدست

عزت زر بین که صامت آمدست

با که گویم درد دل چون کس نماند

تن زنم کز عمر من هم بس نماند

چون خموشی این همه مقدار داشت

لیک دو داعیم بر گفتار داشت

جان من چون بود مست و بیقرار

بر نمیزد یک نفس از درد کار

گر دمی تن میزدم از جان پاک

می برآمد از خموشی صد هلاک

از ازل چون عشق با جان خوی کرد

شور عشقم این چنین پرگوی کرد

از شراب عشق چون لایعقلم

کی تواند شد خموشی حاصلم

کاشکی جان مرا بودی قرار

تا همیشه تن زدن بودیم کار

آنچه در جانِ منِ آگاه هست

می ندانم تا بدآنجا راه هست

چون نمیبینم بعالم مرد خویش

می فرو گویم بدآنجا درد خویش

داعی دیگر مرا آن بود و بس

کاین حدیثم شد بحجت هر نفس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از ارسطو به پرسش در مورد راز حبس بودن شخصی بی‌گناه در زندان پاسخ می‌دهد. او می‌گوید که این حبس ناشی از زبان و دندان‌هاست که هر روز و شب بسته‌اند و تنها در حال سکوت و خاموشی باید زندگی کند. شاعر به احساسات درونی و خلسه‌ی عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که جان او در تضاد با تنش بی‌قرار است. گویی عشق او را وادار به سخن گفتن و بیان دردها کرده، ولی هر بار که از این درد سخن می‌گوید، خود را بیشتر محصور می‌یابد. او از شدت عشق و عاطفه نمایان می‌کند که در دلش چه آتشی می‌سوزد و آرزو دارد که جانش به آرامش برسد تا بتواند زندگی‌ای بدون درد و رنج را تجربه کند. شاعر در نهایت به این نکته اشاره می‌کند که ممکن است هر لحظه‌ای برای بیان دردهایش، دلیل و حجتی باشد.