بخش ۱۹ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش چهلم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
رهروی را چون درآمد وقت مرگ
لرزهٔ افتاد بر وی همچو برگ
اشک میبارید همچون ابر زار
پس چو آتش دست میزد بیقرار
سایلی گفتش چرائی منقلب
در چنین وقتی چه باشی مضطرب
دل بخود باز آور و آرام گیر
جمع کن خود را بشولیده ممیر
گفت ممکن نیست آرامم بسی
زآنکه این دم میروم پیش کسی
کاین جهان و آن جهان و هست و نیست
کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست
آنکسی را کاین همه یکسان بود
پیش او رفتن نه بس آسان بود
میروم پیش چنین کس بس رواست
گر بترسم ترس اینجا خود سزاست
میروم پیش چنین کس چون بود
گر هزاران دل بود پرخون بود
چند اندیشم که جان من بسوخت
وز تف جانم زفان من بسوخت
در نخواهد داد کس آواز را
تا که خواهد برد پی این راز را
شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من
خاک خود نپذیردم از ننگ من
برد غفلت روزگارم چون کنم
برنیامد هیچ کارم چون کنم
برده در بازی دنیا روزگار
چون توانم رفت پیش کردگار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در لحظهٔ نزدیک به مرگ، شخصی لرزان و مضطرب میشود و اشکهایش مانند ابر میبارند. او در جستجوی دلایل نگرانیاش به سراغ کسی میرود که به او آرامش بخشد، اما نمیتواند خود را آرام کند. او میگوید که به زودی به پیش کسی میرود که دنیا و آخرت، خوب و بد، همه چیز را یکسان میبیند و چنین گذار به آن شخص آسان نیست. او از فکر به این موضوع آشفته میشود و احساس میکند که جانش به خطر افتاده است. با وجود این، او در تلاش است تا با ترس خود کنار بیاید و میداند که در نهایت باید پاسخگوی زندگیاش باشد. او حس میکند در بازی دنیا غفلت کرده و نمیداند چه باید بکند تا بتواند به پروردگارش نزدیک شود.