بخش ۱۷ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش چهلم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خاشه روبی بود سرگردان راه
خاشه میرفتی همه در کوی شاه
سایلی پرسید ازو کای پرهوس
خاشه چون در کوی شه روبی و بس
گفت تا خلقان بدانندم همه
خاشه روب شاه خوانندم همه
تا ابد نقد من این انعام بس
خاشه روب کوی شاهم نام بس
آنکه او داعی من آمد برین
یاد داریدش دعا از صدق دین
این دم از گفتن نیندیشم بسی
چون خموشی هست در پیشم بسی
زود خواهد بود کاین جان و دلم
فرقتی جویند از آب و گلم
شیر مرد اگر دلت خواهد همی
عزم کن برگورم و بگری دمی
برسر عطار چون زاری گری
اندکی بنشین و بسیاری گری
باز پرس از حال من حالی به راز
تاجواب تو دهم از گور باز
حالم آن دم از زفان حال پرس
کر شو و حال از زفان لال پرس
تشنگی من ببین در زیر خاک
یک دمم آبی فرست از اشک پاک
کاشکی هرگز نبودی نام من
تا نبودی جنبش و آرام من
هر کرا در پیش این مشکل بود
خون تواند کرد اگر صددل بود
صد جهان جان مبارز آمده
هست سرگردان و عاجز آمده
زین چنین کاری که در پیش آمدست
علم مفلس عقل درویش آمدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره یک شخص به نام "خاشه" است که در کوی شاه سرگردان شده و در جستجوی شناخت و نام خود است. او از سایلی میپرسد که چرا چنین در دغدغهی شناساندن خود به دیگران است. خاشه میگوید که نمیخواهد پشت به نام و اعتبارش کند و میخواهد مردم او را به عنوان "خاشه روب شاه" بشناسند. او همچنین از مشکلات و تنهایی خود سخن میگوید، و آرزوی مرگ و رهایی از این دنیا را دارد. خاشه احساس میکند که در زندگی بدون عشق و نامش، تنها و بیارزش است و این احساس عمیق در او به وجود آمده که گذر زمان و مرگ او را به کجراه کشانده است. در نهایت، او به عمق اندوه و ناامیدی خود در برابر شرایطی که بر او گذشته است اشاره میکند.