بخش ۹ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش پنجم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار
روز و شب شد همچو گردون بی قرار
خورد روز و خواب شب بدرود کرد
دیده از دریای دل چون رود کرد
پای در میدان رسوائی نهاد
داغ دل بر عقل سودائی نهاد
گفت یک روزش پدر کای بی خبر
خویش را رسوا بکردی در بدر
ماندهٔ در قید رسوائی مقیم
هیچ کس نفروشدت نانی بسیم
این سخن مجنون چو بشنود از پدر
گفت چندینی غم و رنج و خطر
کاین زمان من میکشم از بهر دوست
دوست داند کاین همه از بهر اوست
گفت داند گفت پس این میبسم
تا قیامت هر نفس این میبسم
گردلم را زین مصیبت خون کنند
ازدلم این درد چون بیرون کنند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
مجنون از عشق لیلی به شدت بیقرار شده و روز و شب برای او مثل گردون در حرکت است. او خواب و خوراک را رها کرده و احساساتش به شدت تحت تاثیر قرار گرفتهاند. پدرش او را مورد سرزنش قرار میدهد که چرا خود را در معرض رسوایی قرار داده است و به او هشدار میدهد که هیچکس به او کمکی نخواهد کرد. مجنون در پاسخ میگوید که تمام این رنجها و مشکلات را برای عشقش تحمل میکند و دائماً عشق لیلی را در دل دارد و حتی تا قیامت نیز این عشق را فراموش نخواهد کرد. او از درد خود شکایت میکند و میخواهد که این درد از دلش بیرون برود.