بخش ۹ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش هشتم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
گفت یک روزی سلیمان کای اله
بهر من ابلیس را آور براه
تا چو هر دیوی شود فرمانبرم
بی پری جفتی نهد سر در برم
حق بدو گفتا مشو او را شفیع
تاکنم در حکم تو او را مطیع
عاقبت ابلیس شد فرمان برش
گشت چون باد ای عجب خاک درش
گرچه چندانی سلیمان کار داشت
کز زمین تا عرش گیر و دار داشت
مسکنت را قدر چون بشناخت او
قوت از زنبیل بافی ساخت او
خادمش یک روز در بازار شد
از پی زنبیل او در کار شد
گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس
عاقبت نخرید آن زنبیل کس
بازگشت و سوی او آورد باز
شد گرسنگی سلیمان را دراز
روز دیگر دیگری بهتر ببافت
تا خریداری تواند بو که یافت
برد خادم هر دو بازاری نبود
تا بشب گشت و خریداری نبود
چون نمیآمد خریداری پدید
ضعف شد القصه بسیاری پدید
شد ز بی قوتی سلیمان دردناک
آمدش بی قوتی در جان پاک
حق تعالی گفتش آخر حال چیست
کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست
گفت نان میبایدم ای کردگار
گفت نان خور چند باشی بیقرار
گفت یا رب نان ندارم در نگر
گفت بفروش آن متاعت نان بخر
گفت زنبیلم فرستادم بسی
نیست این ساعت خریدارم کسی
گفت کی زنبیل باید کار را
بنده کرده مهتر بازار را
بی شکی شیطان چو محبوس آیدت
کار دنیا جمله مدروس آیدت
چون بود در بند ابلیس پلید
کی توان کردن فروشی یا خرید
کار دنیا جمله موقوف ویست
نهی منکر امر معروف ویست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن داستان سلیمان و ابلیس را روایت میکند. سلیمان از خدا میخواهد که ابلیس را تحت فرمان خود درآورد. خداوند به سلیمان میفرماید که ابلیس را شفیع نکند و او را مطیع کند. ابلیس در نهایت به سلیمان اطاعت میکند، اما سلیمان با مشکلات اقتصادی و گرسنگی مواجه میشود. او به خادمش دستور میدهد تا زنبیل خود را در بازار بفروشد، اما هیچ خریداری پیدا نمیشود. سلیمان در فقر و گرسنگی دچار رنج میشود و از خداوند میخواهد کمکش کند. خداوند به او میگوید که با فروش متاع خود نان بخر، اما سلیمان هیچ خریدار ندارد. او متوجه میشود که در این وضعیت، وابستگی به ابلیس و دنیا او را به تنگنا کشانده است. در نهایت، این داستان به ما یادآوری میکند که کار دنیا همیشه به انسان وابسته نیست و باید از وابستگی به شیطان برحذر بود.