نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

رازی که از یاران نهان، با یار گفتم بارها؛

زین پس نشاید گفتنم، کور است جز من یارها!

من وصل یارم آرزو، او را بسوی غیر رو؛

نه من گنه دارم نه او، کار دل است این کارها!

زلفت بتاب و برده تاب، از جان روز آشفتگان

چشمت بخواب و برده خواب از چشم این بیدارها

دانی ز بخت واژگون، احوال ما چون است چون

چون نامه‌ها آری برون، از رخنهٔ دیوارها!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گویا شاعر رازهایی را که در مورد روابط عاشقانه‌اش با یار گفته، به شدت از بیان آن‌ها ابراز نگرانی می‌کند و اشاره می‌کند که تنها خود او از این رازها باخبر است. همچنین او از دست‌کشیدن یارش از او و روآوردن به دیگران شکایت می‌کند و بر این باور است که نه او گناهکار است و نه کار دل، بلکه تنها یک وضعیت ناخوشایند است. در ادامه، شاعر به زیبایی و تأثیر زلف یار بر روح و خواب بیداران اشاره می‌کند و در نهایت، به مشکلات و بدبختی‌های زندگی اشاره می‌کند که ناشی از بخت بد و ناپایداری است.