نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دم مردن شدن دمساز چون من ناتوانی را

مرا گر زنده کردی، کشتی از رشکم جهانی را

درین گلشن بود جای من ای گل، بلبلم، بلبل؛

نه جغدم کو بهر ویرانه خوش کرد آشیانی را!

دریغا گشت صرف مهربانی عمر و، نتوانم

که با خود مهربان سازم دل نامهربانی را

بیابان محبت را، ندانم کیست خضر امشب

که ره گم کرده می بینم، ز هر سو کاروانی را

کنون راندی مرا از کوی خود ای گل، بدان ماند

که فصل گل کسی راند ز باغی باغبانی را!

توانایی بازوی تو را، ای صید کش دانم؛

که خواهد ورنه از تو خون صید ناتوانی را؟!

نخواهم رفت از کوی بتان آذر، مگر بینم

شبی روزی نباشد پاسبانی آستانی را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر ناتوانی و دلتنگی شاعر را به تصویر می‌کشد. او به احساس تنهایی و ناکامی در عشق اشاره می‌کند و از عدم توانایی خود در ایجاد ارتباط عاطفی صحبت می‌کند. شاعر در جستجوی محبت و مهربانی است، اما به نظر می‌رسد که دنیا و اطرافش او را رها کرده‌اند. او به خاطراتی از باغ و گلستان اشاره می‌کند و احساس می‌کند که جایی در این گلشن ندارد. شعر به نوعی ناله‌ای از دل‌شکستگی و جستجوی عشق و زیبایی است که در آن امید و ناامیدی در هم آمیخته‌اند.