شمارهٔ ۱۰۴ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ایزد سرشته هر دل از آب و گل دگر
باشد مرا دل دگر، او را دل دگر
دارم شب وصال تو، حسرت بروز هجر
جز رشک نیست وصل تو را حاصل دگر
لیلی، اگر بجای دگر رفت محملش
مجنون نمیرود ز پی محمل دگر
پیش تو آورم ز غم ار مشکلی، فغان
کاسان نکرده پیش نهی مشکل دگر
از کشته آنکه روز جزا خواست خونبها
نبود بغیر قاتل من، قاتل دگر
غافل ز دام جستمت، اما ز بی پری
ترسم بگیردم ز خدا غافل دگر
خون شد دلم، که نیست یکی با زبان دلت
باید تو را زبان دگر یا دل دگر
با کم ز سوختن نه چو پروانه، آه اگر
روشن شود ز شمع رخت، محفل دگر؟!
نادیدن تو مشکل و، از بیم مدعی
باید ز دور دیدنت، این مشکل دگر!
کشتی هزار صید و، پی جان آذری
سهل است اگر بخون بطپد بسمل دگر!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و دلتنگی شاعر میپردازد. شاعر احساس میکند که هر دل و هر عشق شرایط و ویژگیهای خاص خود را دارد و برای عشق خود تنها یک دل کافی نیست. او به حسرت شب وصال و روز هجر اشاره میکند و میگوید که تنها رشک به وصل محبوبش بر او عارض شده است. شاعر به لیلی و مجنون اشاره میکند و بیان میدارد که مجنون هرگز از پی معشوق خود فاصله نمیگیرد، حتی اگر او به جایی دیگر برود. او از مشکلات و غمهای خود میگوید و اعتراف میکند که اگر دلش به درد آمده، این درد تنها از بیوجودی و دوری محبوب است. در نهایت، شاعر ابراز میکند که عشقش او را به شدت متاثر کرده و در غیاب محبوب، دیدن از دور را بر میگزیند، چرا که نزدیک شدن به محبوب ممکن است مشکلات بیشتری به همراه داشته باشد.