شمارهٔ ۱۰۵ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بستهای پای من و گویی: برو جای دگر
رفتمی جای دگر، گر بودمی پای دگر
ریختی خونم تماشا را و روز بازخواست
این تماشا را بود از پی، تماشای دگر
سایه ی خود وامگیر ای سرو قد از من، مباد
بر سر افتد سایه ام از سرو بالای دگر
وعده ی قتل بفردا داد و، من بس ناتوان
ترسم آن روز افتد این فردا بفردای دگر
گر برد بخت از پی مشکم سوی صحرای چین
آهوی مشکین رود ز آنجا بصحرای دگر
هیچ مرغی را نباشد ناله بی تأثیر، لیک
بوستان جای دگر دارد، قفس جای دگر!
غیر یار آذر امیدی نیست از عالم مرا
نیست جز معشوق عاشق را تمنای دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات غم و تنهایی خود اشاره میکند. او با استفاده از تمثیلهایی مانند "بستهای پای من" و "سایهی خود"، بیان میکند که دلش در انتظار عشق و معشوقی است که دیگر در دسترس نیست. او به ناامیدی و بیپایانی عشق اشاره میکند و میگوید که در عالم تنها امیدش عشق است و هیچ چیز دیگری نمیتواند او را خوشحال کند. به طور کلی، این شعر به دلتنگی و غم ناشی از جدایی از معشوق میپردازد.