نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۱ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

دلم، از بی‌کسی می‌نالد و، کس نیست دمسازش؛

چو مرغی کو جدا افتاده باشد از هم‌آوازش!

همانا، نامهٔ قتل مرا آورده از کویی

که خون می‌ریزد از بال کبوتر وقت پروازش

بر آن در شب ز غوغای سگان بودم به این خوشدل

که در بزمش چو غیری خنده زد نشنیدم آوازش

به ظاهر از لبش خوردم فریب خنده، زین غافل

که پنهان خون مردم می‌خورد چشم فسون‌سازش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار احساس تنهایی و غمخوری خود را بیان می‌کند. او به بی‌کسی و فاصله‌ای که میان او و دیگران وجود دارد، اشاره می‌کند و خود را مانند پرنده‌ای می‌بیند که از جمع خود جدا افتاده است. او خبر از مرگش را می‌گیرد، به‌ویژه از مکانی که خون می‌ریزد. در میان شلوغی و سر و صدای شب، او به جشن و سرور دیگران توجهی نداشته و در فریب لبخند ظاهر، به عمق درد و رنج پنهان دیگران پی نمی‌برد. شاعر به نوعی از فریب‌کاری و دوگانگی در رفتار انسان‌ها انتقاد می‌کند.