شمارهٔ ۱۱۷ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
بیتو چو می در قدح ریزم و شکر به جام
خون بود آن در جگر، زهر شود این به کام
قد چو فرازی به باغ، رخ چو فروزی ز بام
سروی و سرو بلند، ماهی و، ماه تمام!
بر سر کویت مریز، خون مرا کی رواست
کشتن صید حرم، خاصه به بیت الحرام؟!
روز و شب از شوق وی، بر سر راهم که کی؛
قاصد فرخندهپی، آید و آرد پیام
صیدگه عشق راست، خاصیتی کاندرو؛
صید که زیرکتر است، زودتر افتد به دام!
یار چو عمر از برم، رفت شتابان بلی
یار ندارد وفا، عمر ندارد دوام
خنده کنی چون ز لطف، شانه زنی چون به زلف؛
حقهٔ گوهر کجا؟ طبلهٔ عنبر کدام؟!
گر طلبم وصل تو، کشتنیام؛ کز ازل،
خون منت شد حلال، وصل توام شد حرام!
غیر ز شوق وصال، خندهزنان روز و شب
آذر از اندوه هجر، گریهکنان صبح و شام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود سخن میگوید. او به شدت تحت تأثیر محبوبش قرار دارد و احساس میکند که زندگی بدون او، شبیه میای بیمزه است. شاعر به توصیف زیباییهای محبوب و آلام ناشی از فراق او میپردازد و میگوید که هر لحظه به یاد او خون میریزد و درد میکشد. همچنین، او به بیوفایی زمان و نداشتن ثبات در عشق اشاره کرده و حسرت وصال محبوبش را به تصویر میکشد. در نهایت، او بین شادی ناشی از عشق و اندوه فراق در نوسان است و دلتنگیاش را به خوبی بیان میکند.