نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۹ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منت جفا ز وفا برگزیده آمده‌ام!

تو را گمان که وفایت شنیده آمده‌ام؟

مرا چه بیم ز کشتن دهی که من خود را

بر آستانهٔ تو کشته دیده آمده‌ام!

ز دست من چه کشی دامن، این همان دست است

که من ز دامن خوبان کشیده آمده‌ام

درِ قفس به رخ من مبند، آن مرغم

که فصل گل، ز گلستان پریده آمده‌ام!

مرا به گوشهٔ چشمی، نمی نوازی و من

ز جلوه‌گاه غزالان رمیده آمده‌ام

به لب نمی‌رسدت خنده بر من، این ظلم است

که جان ز شوق تو بر لب رسیده آمده‌ام!

مپوش چاک گریبان ز من، که من همه جا

به این امید گریبان دریده آمده‌ام!

شنیده‌ام ز ستم کشته‌ای تو آذر را

ز اضطراب دلم، آرمیده آمده‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و وفا سخن می‌گوید و بیان می‌کند که با وجود امید به وفای معشوق، درد و رنج را متحمل شده است. او به معشوقش می‌گوید که زندگی‌اش به خاطر عشق به او اندوهگین است و از او می‌خواهد که به حالش توجه کند. او خود را قربانی عشق می‌داند و از آزار و ستم‌هایی که از معشوق دیده، سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر از شوق و اضطرابی که در دل دارد و همچنین از پلیدی‌هایی که به جانش رسیده، یاد می‌کند.