شمارهٔ ۱۲ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زمام ناقه گرفته است ساربان تنها
فغان کنم، نکند تا جرس فغان تنها
ز رفتنت بزمین زد مرا چو فرصت یافت
بیا که بیتو مرا دیده آسمان تنها
بگرد محملم اخیار راه اگر بدهند
فتم چو گرد بدنبال کاروان تنها!
بمن که در قفس افتاده ام نمیدانی
چگونه می گذرد ای هم آشیان تنها؟!
بمن که در قفس افتاده ام نمیدانی
چگونه می گذرد ای هم آشیان تنها؟!
نمیروم بستم از در تو، این ستم است؛
که آستان تو ماند بپاسبان تنها!
چو گل بپرورمت، گرچه آسمان دانم
که باغ را نگذارد بباغبان تنها
بهای خون من، این بس بود که برخیزم
بروز حشر از آن خاک آستان تنها
مرا ببر، چو بکوی بتان روی آذر
که غم ز دل نبرد سیر بوستان تنها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تنهایی و درد ناشی از جدایی از معشوق میپردازد. او از وضعیت خود در قفس و حسرت بر فراق گلهمند است و به انتظار بازگشت محبوبش مینشیند. شاعر به طور نمادین به سفر کاروان و جریانی اشاره میکند که او را از محبوبش جدا کرده است. او در انتها به آرزوهایش برای بودن در کنار معشوق و دوری از غم و درد میپردازد و خواهان رهایی از این تنهایی است.