نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۵ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

شد عمر و، ز ایام دل شاد ندیدم؛

روزی که از آن روز کنم یاد ندیدم

یک صید، بمحرومی من نیست، که ناکام

در کنج قفس مردم و صیاد ندیدم!

سرتاسر این بادیه را گشتم و، یک صید

از دام غم عشق تو آزاد ندیدم!

جز روی تو، کز آه برافروخت شب وصل

شمعی که فروزان شود از باد ندیدم

خسرو ز جهان میشد و میگفت که سودی

جز قتل خود، از کشتن فرهاد ندیدم!

فریاد که تا کشور حسن تو شد آباد

یک دل که توان گفتنش آباد ندیدم

آذر همه ی عمر، بشاگردی مشتاق

شادم، که به استادیش استاد ندیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره حسرت و ناامیدی شاعر از زندگی و عشق است. شاعر می‌گوید که در عمرش لحظه‌ای شاد را تجربه نکرده و همواره با درد و محنت مواجه بوده است. او به جستجو در دنیای اطرافش اشاره کرده و می‌گوید که هیچ نشانه‌ای از خوشی و آزادی از غم عشق محبوبش نیافته است. همچنین او به ویژگی‌های خاص عشق و زندگی اشاره می‌کند و از ناکامی‌های خود در زمینه عشق و دوست داشتن بیزار است. در نهایت، شاعر به آرزوی نیافتن معلمی حاذق در تمام عمرش اشاره می‌کند و این ناامیدی‌ها را به تصویر می‌کشد.