نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۲ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

بود طریقهٔ هوش، اینکه سر عشق بپوشم

ولی چه سود که کرده است عشق، غارت هوشم!

گرم به هیچ خرید و، گرم به هیچ فروشد

به جان دوست که من دوست را به جان نفروشم

جفای خویش ببین و وفای من، که همیشه

تو همزبان رقیبی و من ز شکوه خموشم

شکنج سلسلهٔ عنبرین و، طرهٔ مشکین

نهاد بند به پایم، کشید حلقه به گوشم

اگر به چشمهٔ حیوان، فتد چو خضر گذارم

به خاک پای تو سوگند کآب بی تو ننوشم

بکُشت بی تو مرا دوش فُرقت تو و امشب

کُشد به بزم تو از رشک غیر، حسرت دوشم!

کسی نگفته که بلبل ننالد از ستم گل

چو دارم از تو خراشی به سینه، چون نخروشم!

رهینِ باده اگر خرقه را ز دوشِ منِ آذر

نمی‌گرفت، نمیداد باده باده فروشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی درد و رنج عشق صحبت می‌کند. شاعر از غارت عقل و هوش خود به وسیله‌ی عشق می‌گوید و اینکه با وجود این درد، هرگز دوستش را به جان نمی‌فروشد. او از جفای معشوق و وفای خود سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که به خاطر معشوقش حتی از آب و زندگی نیز می‌گذرد. دوری و جدایی از محبوب به او عذاب می‌دهد و او نمی‌تواند از غم فراق رهایی یابد. در نهایت، شاعر نشان می‌دهد که با وجود تمام رنج‌ها، هنوز هم عشق را احساس می‌کند و به خاطر عشق، حاضر است از همه چیز بگذرد.