نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۳ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

دردا که حریف راز دانم

حرفی زد و کرد بدگمانم

بود آنکه نخست، خضر را هم

اکنون شده دزد کاروانم

امروز فگند بر زمینم

دی برد اگر بر آسمانم

دی، دوستر آنکه بودم از جان

امروز شده است خصم جانم

نامحرم گشته محرم، ای وای

شد بسته زبان ز همزبانم

شد هم قفس من، آخر آن مرغ

کاو بود اول هم آشیانم

دم با که زنم ز مهر، کاین دم

بیمهر شده است مهربانم

من غافل از آنچه در دل اوست

او، باخبر از غم نهانم!

دیگر نخورم فریبش، آذر

چون کار گذشته ز امتحانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و غمگین شاعر است. او از تجربه خیانت و عدم اعتماد به کسی سخن می‌گوید که زمانی نزد او عزیز و محبوب بوده است. شاعر در گذشته با این شخص رابطه‌ای نزدیک و صمیمی داشته، اما اکنون این ارتباط دچار مشکل شده و او را به دشمن تبدیل کرده است. احساس تنهایی و گم‌گشتگی در میان روابط، و آگاهی از دردهای نهان در دل طرف مقابل، از مضامین اصلی شعر است. شاعر به این فکر می‌کند که دیگر فریب این شخص را نخواهد خورد و به یاد تجربیات تلخ خود، درسی گرفته است.