نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۵ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

جانان نشسته تا من از شوق جان فشانم

من ایستاده تا او گوید: فشان، فشانم!

مشکل کنم فراموش، از پرفشانی دام؛

صد سال اگر پرو بال در آشیان فشانم!

محمل گذشت، و اشکم خاکی نهشت؛ تا من

بر سر چو بازآید آن کاروان، فشانم!

برنایدم، گر از دست کاری؛ ولی توانم،

از آستین غباری زان آستان فشانم

آذر، گرت بسر زر افشاند تا نشاندت

برخیز تا بپایت، من نیز جان فشانم!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و شوق عمیقی که نسبت به جانان (محبوب) خود دارد، سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که در حالی که جانان نشسته و او را فرامی‌خواند، او در تلاش است تا احساساتش را بیان کند و جانش را فدای این عشق کند. شاعر اشاره می‌کند که حتی اگر زمان طولانی بگذرد، هنوز هم نمی‌تواند محبت جانان را فراموش کند و به یاد او اشک می‌ریزد. در نهایت، او از جانان می‌خواهد که برخیزد تا او نیز جانش را فدای او کند. این شعر نمادی از عشق و فداکاری است.