شمارهٔ ۱۴۶ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دی، رشتهای به گردنم آن شاه مهوشان
افگند و برد چون سگم از پی کشانکشان
حسرت برد رقیب به وصلم، خدای را
یک جرعه زان میم که چشاندی به وی چشان
راهم به دیر و کعبه فتاد و نیافتم
جز دل، ز جای دیگر از آن بینشان نشان
غلتان به خاک و خون من و، آن سرو خوشخرام
رقصان میان لاله و گل است مست و سرخوشان
آذر در آستان وفا جانفشان و، یار
از وی به ناز میگذرد، آستینفشان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساس حسرت و درد را به تصویر میکشد. او به یاد شاهزادهای زیبا میافتد که او را به زنجیر کشیده و از او دور کرده است. رقیبش آرزو دارد که یک لحظه از عشق او را بچشد. شاعر به جستجوی معشوقش میرود، اما نتوانسته او را بیابد و تنها دلش باقی مانده است. او در میانه خاک و خون و میان گلها، زیبایی و شادی را میبیند، در حالی که معشوقش با ناز از کنار او میگذرد. این شعر ترکیبی از عشق، حسرت و زیباییهای طبیعی است.