شمارهٔ ۱۵۰ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نشسته میکشان، اهل هوس در خلوت جانان؛
مرا بیرون در باید کشیدن ناز دربانان
چه در شیر تو کافر کیش مادر کرده در طفلی
که شیرین در مذاق آید تو را خون مسلمانان؟!
بتان ریزند اگر خونم، غم جانم نه؛ لیک از خون
شود آلوده ترسم دامن این پاکدامانان
اگر در چاک پیراهن نمایی نار پستان را
ز غیرت خون شود دل در درون نارپستانان
بکویش میروم ناخوانده از بیطاقتی هر دم
ولی زان رفتنم شرمنده، چون ناخوانده مهمانان
نه ترسم کآسمان برگردد از من، لیک از آن ترسم
که برگردند از من بیگنه برگشته مژگانان
خوش آن ساعت که نالان افتم از پی ناقه ی او را
چو مجنون، از قفای محمل لیلی حدی خوانان
مرا گر کشت ترسا زادهای، خونم بحل بادش؛
به محشر دامن او را مگیرید ای مسلمانان
به بزم خاص جانان، نیست آذر را رهی آری
گدایان را نباشد ره به خلوتگاه سلطانان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تعبیری عمیق از احساسات و دغدغههای خود نسبت به عشق و اشتیاق میپردازد. او از تنهایی و فراغت از معشوق سخن میگوید و به خونریزی و ظلمی که به مسلمانان میشود اشاره میکند. شاعر به تناقضات عشق و فقر خویش نیز اشاره دارد و از حرمت پاکدامنی سخن میگوید. او احساس ناامیدی از بازگشت جامعه به خود را دارد و در نهایت به افسوس و درد عاشقانه خود اشاره میکند. شاعر با استفاده از نمادها و تمثیلها، عمق احساسات خود را به تصویر میکشد و نشان میدهد که حتی در سختیها و مصائب، عشق و اشتیاق او به محبوبش همچنان پابرجا است.