نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۱ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

اشک من کآب زلالی است که نتوان گفتن

تازگی بخش نهالی است که نتوان گفتن

برده ای چون دلم از دست، مپرس از حالم

حال دل باخته، حالی است که نتوان گفتن

سرکش افتاده بسی گلبن این باغ، ولی

بلبلش را پروبالی است که نتوان گفتن!

درد دل من، همه این است که بوسم پایت؛

در دل غیر خیالی است که نتوان گفتن

بزم هر کس، ز چراغی است فروزان و زمن

روشن از شمع جمالی است که نتوان گفتن

ننشیند بسر سرو، که مرغ دل من

سایه پرورد نهالی است که نتوان گفتن!

گفتی: آذر که سگ کوی بتان بود چه شد؟!

پی رم کرده غزالی است که نتوان گفتن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالتی از درد و عشق عمیق است. شاعر با بیان احساسات خود به طرز زیبا و شاعرانه‌ای از ناتوانی در توصیف عمق احساساتش صحبت می‌کند. اشک‌های او نماد پاکی و زلالی هستند و دلش به شدت درگیر عشق و دلتنگی است. او به باغ و گلابی که در آن می‌روید اشاره می‌کند و از حالتی درونی و غیرقابل بیان برای عشقش می‌گوید. همچنین، لحن شعر نشان‌دهنده غم و اندوهی است که در دل او نهفته است و در نهایت، او بیان می‌کند که هیچ‌چیز نمی‌تواند واقعیات عاطفی‌اش را به درستی منتقل کند.