شمارهٔ ۱۵۵ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فزود هر نفسم عشق، کز خط شبگون؛
فزود روزبروز آن جمال روز افزون
چو نیست تاب فراقم، مرو که گر بروی
ز اشک من همه چا پای مینهی در خون
بحیرتم ز دل تنگ خود، که هر که نشست
در آن خرابه، از آنجا نمیرود بیرون!
کسی که نیست ز یارش جدا چه میداند
که از جدایی لیلی چه میکشد مجنون؟!
فغان که نیست مرا بیشتر ز یکدل و تو
بیک نگاه بری از هزار دل افزون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عشق و درد فراق اشاره دارد. شاعر از شدت احساساتش میگوید که با هر نفسی که میکشد، عشق او به محبوبش بیشتر میشود. او از تحمل فراق ناتوان است و نگران است که اگر محبوبش برود، اشکهایش همه جا را به خون مبدل خواهد کرد. همچنین به وضعیت دل تنگش اشاره میکند که هر کس در گوشه دنجی از آن خرابۀ دل نشسته، نمیتواند بیرون برود. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که کسی که هیچگاه از یار خود جدا نشده، نمیتواند عمق رنج مجنونِ جداییطلبی را درک کند. در پایان، او فریاد میزند که نداشتهای جز یک دل به محبوبش، و با یک نگاه محبوب میتواند هزار دل را به آتش بکشد.