نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۰ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

بزبان حال دارم، گله بینهایت از تو؛

چکنم نمیتوانم که کنم شکایت از تو؟!

بکش و بسوز یارا، دل دردمند ما را؛

بسزای آنکه دارد نظر عنایت از تو

مکن این قدر شکایت ز غمش دلا، مبادا

که کند ببزم وصلش دگری حکایت از تو!

ز فراق غوطه در خون زدم و، ز ساده لوحی

چکنم که باز دارم طمع حمایت از تو؟!

سر خود بگیر آذر برو از میانه شاید

بکسی غم محبت نکند سرایت از تو!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از درد و غم خود شکایت می‌کند و به محبوب خود گله می‌کند که چرا او را رنج می‌دهد. او می‌گوید که نمی‌تواند از این وضعیت شکایت کند و حتی از روی دل‌تنگی می‌خواهد که محبوبش به او توجه کند. شاعر به فراق و درد جدایی اشاره می‌کند و از عشقش می‌گوید که به او امید دارد. در نهایت، از محبوب می‌خواهد که از او دور شود تا دیگر نتواند غم وجود او را تحمل کند.