شمارهٔ ۱۷ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا بکشتی و، بازم دل از تو خرسند است؛
مگر تحمل یاران ز یار تا چند است؟!
بروز مرگ، شنیدم که پیر کنعان گفت
که دوست دشمن جان است اگر چه فرزند است
نیم ز لطف تو نومید، اگر خطائی رفت؛
گنه ز بنده و، بخشایش از خداوند است!
ز آسمان نکنم شکوه، گر ز کین کشدم؛
چرا که دشمنی او بدوست مانند است!
گر از تو روز وفاتم نوید وصل نیافت
بمرگم این همه غیر از چه آرزومند است؟!
ز درد بلبلی افغان که آشیان دارد
بگلشنی که گلشن را بخار پیوند است!
اثر بناله ی آذر بجز گرفتاری
مجو، که بلبل از آواز خویش در بند است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به دوست و درد جدایی صحبت میکند. او رغم اینکه از دوست خود رنجیده است و در حق او محبت نکرده، همچنان دلش از محبت او پر است. شاعر به اندوه مرگ و وفات اشاره میکند و میگوید که اگر در زمان مرگ نتواند به وصل محبوبش دست یابد، آرزویی جز مرگ نخواهد داشت. همچنین، به تنهایی و غم بلبل اشاره میکند که در کنار گلشنی افسرده است و نمیتواند از شادی آواز خود لذت ببرد. شاعر در نهایت بر این نکته تأکید دارد که عذرخواهی و بخشش در رابطه با خداوند است و انسانها خطاهایی دارند که نیاز به بخشش دارند.